|
دفتر خاطره ی خط خطی من
روزهای ما دو تا میگذرد اما من از انها نمی گذرم!
|
بگذار در همین یک جمله
همیشه
عاشق هم باشیم!
من مانند همیشه نامت را صدا میکنم...
تو باز بگو:
جانم!
م.م

زنان
.. عاشق مردانی میشوند
که
قدرت نگاه مردانه شان...
بتواند
دنیای زنانه ی آن ها را
تسخیر کند!
زن
معنی تمام نگاه ها را میداند...
میداند ،
چه نگاهی برای دیدن قلبش است...!
چه نگاهی برای کشف
اندامش!
به قول ضرب المثل قدیمی ..
پنجره ی قلب زن
چشمانش است.
تنها جایی که باید از پنجره وارد شد
دنیای زن است !! ..
۱۳:۳۶ روز چهارشنبه ۵/بهمن/۹۰
تازه از پیش مادر شوهرم اومدم اخه همسایه بالایی با نی نی کوچولوش اونجا بودن.
اخ که من هر وقت این نی نی رو می بینم دلم می خواد با تموم تنفرم از بچه ها ۱ نی نی بیارم.
محمد که عاشق بچه است.
پدر شوهرم رفته مشهد دیروز صبح.
مادر شوهرم حسابی غمگینه.
دیروز واسه نهار پیشش بودیم هواسش نبود و واسه پدر شوهرم هم بشقاب اورد.
راستی ماه ربیع مبارک .
ماه صفر هم شکر خدا به خیر و خوشی گذشت.
امروز قراره نصاب واسه ماشین ظرفشویی بیاد.
اخی که از ظرف شستن راحت می شم من.
دونات رو یاد گرفتم چه جوری درست میشه.واسه فردا درست می کنم که شب جمعه ای واسه پدر بزرگم خیرات کنم.
کسی تا حالا وام ازدواج مهر رضا رو گرفته؟؟؟


دلم نمیخواد
صبح ها که میری
ساکت باشی
حتما بیدارم کن تا بغلت کنم و بگم که دوستت دارم
۲:۲۵ صبح روز دوشنبه ۲۵/دی/۹۰
یه مدتی مشغول امتحانات بودم و نشد بیام.
فعلا ۳ تا از درسها پاس شد و ۲ تای دیگه مونده که احتمال افتادنم خیلی زیاده!
اصلا حوصله ی دوباره خوندنش رو ندارم!
محمد که برگشت و از تنهایی در اومدم و سوغاتی واسه ام کتاب اورد با موضوع بارداری و این حرفها!
خیلی صحبت کردیم و اگه خدا بخواد یه برنامه هایی داریم
چند روز پیش خواهرم تهران اومد و سری به ما زد!
اخه شوهرش ترکه و اردبیل زندگی می کنن!
شکمش خیلی بزرگ شده و اوایل اسفند زایمانشه.
امشب خانواده شوهرم اومدن بالا و دور هم چای و بستنی زدیم
واسه شام ماکارونی گذاشتم که خیلی خوشمزه شد انصافا!
نمیدونم چرا ولی در این لحظه از داشتن این زندگی دنیا دنیا ممنون خدا هستم.
اربعین خیلی دلم گرفته بود!
واقعا روز سنگینیه!
انگار ادم ناخوداگاه گرفته میشه!

غرق می شویم
گاهی من در تو
گاهی تو در من
گاهی هر دو در بخار یک فنجان
آنقدر که یادمان می رود
چقدر خوشبختیم
امروز ۱۴/دی/۹۰
امتحان خیلی سخت بود و خدا کنه فقط پاس بشه چون با نمره ی میان ترم که حساب کردم حداقل باید ۶ نمره ای بیارم از این امتحان که ۱۴ نمره بود!
شانس ما امتحانات پیام نور رو هماهنگ کردن و بسیار سخت!
مملکت گل و بلبل ه دیگه!
دیشب خونه خودم اومدم و خواهر شوهرم اومد پیشم.خیلی باحال بود تا صبح بیدار بودیم
هر چند ۳ سالی از من کوچیکتره اما با هم خیلی رفیقیم
کلا رابطه ام با خانواده همسرم خیلی خوبه!خدا رو شکر...
دیشب پدر شوهرم منو برد دکتر اخه بد جوری سرماخوردم و امروز صبح ۲ تا امپول زدم.
البته رو به راه شدم چون دگزا هم توش بود
۲تا دیگه هم دارم!
دختر خاله ی شوهرم که ۴ سال از من بزرگتره و مزدوج هم شده حدود ۱ سال اومد دنبالمون و با مادر شوهرم رفتیم خونه ی خاله کوچیکه ی همسرم.خیلی خوش گذشت
۱ بافتنی اسپرت هم بهم کادو داد واسه قبولی دانشگاه
اینم عکسش
(من دانشجوی انصرافیم و امسال باز قبول شدم هم دانشگاهم عالیه هم رشته ام...میگم خدا همه چیز رو جور میکنه همینه)
فردا هم امتحان دارم اما هنوز تموم نکردم![]()
امروز داشتیم فیلم عروسی دختر خاله رو میدیم که دلم یهو بدجور هوای همسرم رو کرد و بهش اس دادم!
دلم براش خیلی تنگ شده کاش زودتر شب بشه و بیاد خونه!
الانم ۴۵ دقیقه ای هست اومدم خونه.جای همگی خالی شلغم از مادر شوهرم گرفتم گذاشتم .
واسه شام نمیدونم چکار کنم!؟! البته من که نمی خورم و محمد هم دیر میاد اخه ساعت ۲۳:۴۵ تازه از شیراز پرواز داره و بی تاخیرهم خیلی دیر میشه!
قراره کلی تیپ بزنم اما چه فایده که پریودم![]()

ما ۲۴ تیر ۸۹ ازدواج کردیم!
من متولد ۷۰ هستم و محمد ۶۴
راستش اول که ازدواج کردیم نه محمد کار داشت نه درسش تموم شده بود
اما
خدا همه چیز رو جور کرد!
مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشتیم!
الان همه چیز عالیه...
هیچوقت فک نمیکردم زندگی مشترک به این زیبایی باشه
اخه من مخالف ۱۰۰٪ ازدواج بودم.
بگذریم
تو این یکسال از هم دور نبودیم اما
دیروز همسرم رفته مسافرت کاری
دم در خونه ایستادم تا ته کوچه که پیاده می رفت تا به سرویس محل کار برسه تماشاش میکردم!
دلم از همون موقع واسه اش تنگ شد.
سریع اومدم خونه و گریه کردم! حتما میگی خیلی لوسم نه؟!!
خونه ی ما از مامانمینا پیاده ۱۵ دقیقه فاصله است و مادر شوهرم هم همسایه پائینی ماست که ۲ ماهی هست که هر چی داشتیم فروختیم و دو خانواده با هم این خونه رو خریدیم که انصافا خیلی صفا داره و من خیلی راضیم
۱ مستاجر هم بالا داریم که ۲ تا بچه دارن!
دخترشون که اسمش فاطمه است همیشه میاد خونه ی ما اگه شد واستون عکسش رو میزارم
دیشب خونه ی مامانمینا خوابیدم ولی الان ۲ ساعتی هست اومدم خونه ی خودمون...شب هم شاید برم پائین بخوابم.
فردا دانشگاه امتحان دارم و راحت ترم خونه ی خودمون باشم واسه اماده شدن!
این پست امتحانی واسه اشنا شدن بود.